وبلاگ معرفت الله

لطفا به سایت اصلی ما مراجعه فرمایید www.marefatallah.com

وبلاگ معرفت الله

لطفا به سایت اصلی ما مراجعه فرمایید www.marefatallah.com

وبلاگ معرفت الله

مراجعه کنندگان محترم شما می توانید به سایت ما به آدرس www.marefatallah.com مراجعه فرمایید ضمنا انشاءالله تا یکماه اینده سایت فوق با 1300 موضوع تکمیل خواهد شد.
آنچه ما را به سر منزل منظور که همانا رسیدن به معرفت الله است می رساند
بی دلی در همه احوال خدا با او بود اونمی دید و زدور خدایا میکرد
گوهری که از کون و مکان بیرون بود طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
آدرس ایمیل :alimohammadzadeh1344@yahoo.com
موضاعات این وبلاگ غبارتند از عرفان و اخلاق ، گناه و توبه ، خدا سنجیده ، شیطان و شیطان پرستی ، تشرفات به محضر امام الزمان عج ، آخرالزمان ، لقمه های حلال ،چشم برزخی ، طی الارض ، قبل از ظهور ،ظاهر ، دنیا بعد از ظهور ،صالحان ، ابدال ، اوتاد ، قطب ، مراقبه ،خودپرستی ، هوای نفس ،شهوت پرستی ،تزکیه نفس ، تقوا ،اولیای خدا ،اذکار اللهی ،انجلیستها، انجیل، تورات، زندگی پیامبران،مکاشفه........

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

داستانهایی واقعی در باب معرفت نفس

سه شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۹، ۰۲:۱۹ ب.ظ

برداشت از کتاب معرفت یافتگان تهیه کننده پزوهشکده تزکیه اخلاق امام علی (ع )

آیت الله وحید خراسانی: روز عزای امام صادق (ع) کشور سوگوار باشد - ایرنا

 

معرفت ناباورانه 
جناب حجة الاسلام والمسلمین رضازاده خراسانی به نقل از مرجع بزرگ حضرت آیة الله العظمی وحید خراسانی و ایشان نیز از استاد بزرگ خود مرحوم آیة الله حاج شیخ هاشم قزوینی چنین فرمود:
روزگاری را در اصفهان می گذراندم ، زنی را با ازدواج موقت به همسری برگزیدم و خداوند از آن زن فرزندی به من عطا کرد. روزی در حیاط آن خانه با آن کودک که تقریبا یک سال و چهار ماه سن داشت ، آرام آرام قدم می زدم ، ناگهان کودک خیره خیره به من نگاه کرده و در کمال فصاحت گفتاری گفت : پدر! مرا چه کسی آفریده است ؟!
من که حیران شده بودم ، با دستپاچگی گفتم : من تو را آفریده ام !
او گفت شما را چه کسی آفرید؟
گفتم : پدرم مرا آفریده است !
او باز پرسید: پدر! این درختان را چه کسی آفریده است ؟
گفتم : این درختان را باغبان آفریده است .
او گفت : نه پدر! درست نگفتی ! مرا، شما را، پدرتان را و این باغ و بوستان را خداوند آفریده است .
و دیگر چیزی نگفت .
ساعتی بعد ناگهان حال جسمی آن بچه دگرگون شد و علیرغم تلاشهایمان از بین رفت ، رفتار آن کودک ، بزرگترین درس زندگی را به من آموخت که خدا آفریننده تمام حقایق است !
معرفت اعطایی 
مرحوم آیة الله حاج شیخ مرتضی حائری رحمت الله علیه نقل فرمود:
حکیم و طبیب بزرگ دوران قاجار مرحوم میرزا خلیل تهرانی  داستان زیبایی دارد. این داستان را علاوه بر این که خود شخصا از مرحوم حاج شیخ محمود خلیلی رحمت الله علیه شنیدم ، مرحوم حاجی نوری نیز در کتاب دارالسلام به نقل از مرحوم حاج ملا علی فرزند صالح مرحوم میرزا خلیل رحمت الله علیه بیان کرده و می گوید:
روزگاری که مرحوم میرزا خلیل تهرانی در قم به جهت تحصیل علوم حوزوی و از جمله حکمت و طب حضور داشته است ، ناگهان قحطی و گرسنگی ایران را فرا می گیرد. او نیز مانند همگان چنان به زحمت افتاده که برای یک وعده غذا ناچار می شود که همه زندگی خویش را به فروش برساند. او در آخرین مرحله فروخت ، کتاب خطی نفیسی را که سخت به آن علاقه مند بود، به فروش رسانده ، تا شاید بتواند از پول آن نانی به دست آورد.
وی پس از قدری جستجو، با زحمت فراوان نانی را خریداری ، آنگاه عازم حجره اش شده ، تا گرسنگی خویش را رفع نماید، ولی در راه بازگشت متوجه زنی بچه دار می شود که سخت از گرسنگی رنج برده و به التماس از وی تقاضای نان می کند.
وضعیت رقت بار زن ، طوفانی در روح میرزا خلیل پدید می آورد. او علیرغم احساس گرسنگی فراوان ، آن زن بچه دار را بر خود ترجیح می دهد و نان به گزاف خریداری شده را به او می دهد و خود با دست خالی به حجره اش باز می گردد!
دقایقی پس از ورود به حجره ، فشار گرسنگی چنان او را بی تاب می کند، که او توانایی مطالعه را از خود سلب می بیند، پس به ناچار عبایی بر سر کرده و دراز می کشد، تا شاید خواب او را از آن فشار نجات دهد، ولی او به زودی درمی یابد که از فرط گرسنگی ، توان خواب نیز از او ربوده شده است . پس خود را به خدا می سپارد تا چه سرنوشتی از برایش پدید آید. در عشق تو بی تو چون توان زیست ؟ بگو 
بگو و آرام دلم جز تو دگر گیست ؟  اتفاقا در همان شب ، یکی از دختران فتحعلی شاه قاجار، که جهت زیارت به قم آمده و در خانه وقفی قاجار - که مرحوم خانه شاهی ، تولیت آن را داشته است - سکنی گزیده بود، ناگهان به دل درد شدیدی مبتلا می شود، وقتی پزشکان بر بالین آن دختر حاضر می شوند، توانایی درمان آن دختر را در خود نمی یابند. همان شب یکی از خادمان در عالم رویا می بیند که به او می گویند: به فلان حجره مدرسه دارالشفاء برو، دوای درد خانم را از میرزا خلیل بگیر!
خادمه خود را به دختر فتحعلی شاه رسانیده و جریان خواب را برای او نقل می کند. وی نیز فورا دستور می دهد که او به حجره میرزا خلیل شتافته ، تا دوای درد وی را بستاند. خادمه نزد میرزا خلیل آمده و از او تقاضای درمان درد دختر فتحعلی شاه را می نماید. میرزا خلیل که از فرط گرسنگی حال نشستن نداشته است ، با همان حالت درازکش دوای بسیار ساده ای تجویز می کند.
او نیز با خوشحالی خداحافظی و به سرعت دوا را تهیه و به دختر فتحعلی شاه می دهد. با اولین استفاده دختر شاه از آن دوا، او بلافاصله درمان می گردد.
ساعتی بعد میرزا خلیل تهرانی رحمت الله علیه ناگهان متوجه می شود که در حجره اش به صدا درآمده و فردی با سینی غذای شاهانه ای که در داخل آن نیز یک اشرفی طلا! وجود دارد، وارد اتاق شده و غذا و پول را با احترام فراوان در جلوی او می گذارد. وی پس از فهمیدن جریان ، خداوند را شکر می کند و از آن روز به بعد به طبابت - که با اشراق حکمت الهی به دست آمده بود - می پردازد که چنان شهرت و کارایی پیدا می کند که کمتر طبیبی در آن دوران به آن شهرت و اعتبار دست یافته است .
معرفت قرآنی 
جناب حجة الاسلام والمسلمین سید محمد آل طه به نقل از مرحوم آیة الله حاج سید رضا صدر و او به نقل از یکی از دوستان صالح و موثق خود فرمود:
روزگاری مقید بودم که به حمامی که دارای خزینه های بزرگ بود و جنب مسجد امام خمینی  تهران قرار داشت ، از برای غسل و نظافت بروم .
روزی در حمام با مردی آشنا شدم ، که پس از صحبت فراوان با وی در موضوعات گوناگون ، او را مردی بزرگ یافتم ، در بین گفتارش اتفاقا از علم جفر سخن به میان آمد، من آن را انکار کردم ، آن مرد در پاسخ سخت برآشفته و با تندی گفت : چرا وقتی چیزی نمی دانی این چنین آن را انکار می کنی ؟!
برای رعایت حالش چیزی نگفتم . آن جریان گذشت ، تا آن که در آن ایام دیگران این شایعه پخش مردی به تهران آمده که علم جفر را از خود قرآن می داند، بسیار دوست داشتم آن مرد را بشناسم ، ولی هر چه تلاش می کردم ، کمتر او را می یافتم .
باری ! روزی دیگر عازم همان حمام بودم ، اتفاقا پس از عبور از کنار مغازه یکی از دوستانم متوجه شدم همان مردی که با او در حمام بر سر علم جفر به نزاع برخاسته بودم ، آنجاست ! آن دوست او را معرفی کرد، تازه فهمیدم این مرد همان کسی است که عالم به علم جفر قرآنی است و من مدتها به دنبال او بوده ام . ابتدا او از من به خاطر تندی هایش عذر طلبید و چنین اضافه کرده و گفت : من از هر کسی که تقاضای دانستن چیزی از راه علم جفر قرآنی داشته باشد، 30 تومان می گیرم ، ولی برای جبران آن تندی ، حاضرم برای شما مجانی این کار را انجام دهم .
با خوشحالی پذیرفتم ! پس در همان جمع دوستانه ، تقاضا کردم که او از قرآن با علم جفر آنچه را که نیت می کنم ، از برایم بیان دارد. او قرآنی به دست گرفت و پس از بیان کلماتی چند، قرآن را باز نمود، به محض باز کردن قرآن ، بدون معطلی گفت : در میان شما فردی وجود دارد که نیاز به غسل جنابت دارد، خواهش می کنم از اینجا خارج شود!
با اینکه آن شخص مورد نظر، خود من بودم ، با تردستی به یکی از دوستانم خطاب کرده و گفتم آیا در میان شما کسی مبتلاست ؟! آنان همگی نفی کردند، او با ناراحتی و حیرت برای بار دوم قرآن را باز نمود، به محض باز کردن قرآن دوباره همان ادعای سابق خویش را تکرار کرد و به خواهش از ما خواست که هر کسی مبتلا به غسل است ، از آنجا خارج شود. من خود با سرافکندگی ! از آن محل خارج شدم ، آن فرد برای بار سوم قرآن را باز نمود، آنگاه بلافاصله مرا به درون مغازه احضار کرد و گفت : آنچه نیت کرده ای از گندم و یا مشتقات آن است !!
با حیرت تصدیق کردم ؛ زیرا همان ایام از یکی از شهرهای ایران برایم آرد رسیده بود و من نیز همان را نیت کرده بودم ! زند به هر ورقش موج ، بحری از حکمت 
چه آیه اش که لبالب ز علم و عرفان نیست 
جمال و جلوه او، خیره کرده چشم عقول 
کدام دل که از این نور، مات و حیران نیست 
چه گویمت که چه اسرار اندر آن مخفی است 
کتاب جلوه حقست ، وصفش آسان نیست 
آیت الله بهجت فومنی - مدظله - Tutor/Teacher | Facebook - 16 Photos
جناب حجة الاسلام حسن بهشتی به نقل از آیة الله بهجت فرمود:
مرحوم آیة الله جهانگیر خان که از علمای بزرگ تاریخ معاصر ایران است به درجات بزرگی از معنویت دست یافت که نمونه ای از آن چنین است :
روزی دو نفر از علمای مسیحی به نزد جهانگیر خان آمده تا پیرامون حقانیت اسلام بحث کنند، بحث به طول می انجامد تا آنکه جهانگیر خان خسته شده و می گوید: اگر خود حضرت مسیح (علیه السلام) الان حاضر شود و به حقانیت ما شهادت بدهد، قبول می کنید.
آنان متحیرانه می گویند: بسیار عالی است !
جهانگیر خان دست به دعا برمی دارد و از خداوند حضور حضرت مسیح (علیه السلام) را می خواهد! ناگهان درب باز شده و حضرت مسیح وارد اتاق می شوند، آنگاه در مقابل بحت و حیرت همگان به حقانیت شیعه اثنی عشری شهادت داده و سپس ناپدید می گردد.
  • ایران - قزوین - علی اکبر محمدزاده

بهجت

تزکیه نفس

داستانهایی عرفانی

معرفت

وحید خراسانی