وبلاگ معرفت الله

لطفا به سایت اصلی ما مراجعه فرمایید www.marefatallah.com

وبلاگ معرفت الله

لطفا به سایت اصلی ما مراجعه فرمایید www.marefatallah.com

وبلاگ معرفت الله

مراجعه کنندگان محترم شما می توانید به سایت ما به آدرس www.marefatallah.com مراجعه فرمایید ضمنا انشاءالله تا یکماه اینده سایت فوق با 1300 موضوع تکمیل خواهد شد.
آنچه ما را به سر منزل منظور که همانا رسیدن به معرفت الله است می رساند
بی دلی در همه احوال خدا با او بود اونمی دید و زدور خدایا میکرد
گوهری که از کون و مکان بیرون بود طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
آدرس ایمیل :alimohammadzadeh1344@yahoo.com
موضاعات این وبلاگ غبارتند از عرفان و اخلاق ، گناه و توبه ، خدا سنجیده ، شیطان و شیطان پرستی ، تشرفات به محضر امام الزمان عج ، آخرالزمان ، لقمه های حلال ،چشم برزخی ، طی الارض ، قبل از ظهور ،ظاهر ، دنیا بعد از ظهور ،صالحان ، ابدال ، اوتاد ، قطب ، مراقبه ،خودپرستی ، هوای نفس ،شهوت پرستی ،تزکیه نفس ، تقوا ،اولیای خدا ،اذکار اللهی ،انجلیستها، انجیل، تورات، زندگی پیامبران،مکاشفه........

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

ما امام زمان عج را دیده ایم

يكشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ۱۱:۳۳ ق.ظ

Mehdi-ghazvini.jpg

برداشت از کتاب ما امام زمان را دیده ایم نویسنده محدث نوری رض (حکایت هفتاد وهفتم: سیّد مهدى قزوینى)

علامه سید مهدی قزوینی (1210-1300ه.ق)، از علما و مراجع برجسته شیعه در قرن سیزدهم هجری بوده است. او استاد فقهای معروفی همچون آخوند محمدکاظم خراسانی و شیخ الشریعه اصفهانی است. ایشان نقش برجسته ای در ترویج مکتب شیعی در شهر حله دارد.

گروهى از عالمان و صالحان نجف اشرف و حلّه که از جمله آنها سیّد سند، میرزا صالح فرزند بزرگ سیّد المحققین و یگانه ى زمانه سیّد مهدى قزوینى که قبلاً ذکر شد مرا از این سه حکایت آینده که متعلق به مرحوم پدرم است آگاه کردند و بعضى را بدون واسطه شنیده بودم ولى چون در زمان شنیدن در فکر ضبط و ثبت آن نبودم از جناب میرزا صالح است دعا کردم که آنها را بنویسد آنطوریکه خود از آن مرحوم شنیده بودند چرا که اهل خانه نسبت به آنچه بوده آگاه ترند وبعلاوه که خود (میرزا صالح) در اعلى درجه ى اعتماد وفضل و تقوا هستند و در سفر مکّه معظمه در رفت وبرگشت با ایشان همراه و همنشین بودم و کمتر کسى به جامعیت ایشان دیدم. آنگاه مطابق آنچه که از آن جماعت شنیده بودم نوشتند و همچنین برادر دیگر ایشان عالم بزرگ و صاحب فضل بسیار سیّد امجد جناب سیّد محمّد در آخر نوشته ایشان نوشته بود که این سه کرامت را خود از مرحوم پدرم شنیدم.

صورت مکتوب:

(بسم اللَّه الرحمن الرحیم)

یکى از افراد صالح از اهل حلّه به من خبر داد وگفت: صبحى از خانه خود به قصد خانه شما براى زیارت سیّد بیرون آمدم. پس در راه گذرم به مقام معروف به قبر سیّد محمّد ذى الدّمعه افتاد. کنار پنجره ها از خارج شخصى را دیدم که چهره ى زیباى درخشانى داشت وبه قرائت فاتحة الکتاب مشغول بود. در او اندیشه و دقت کردم، دیدم که به شکل عرب ها است و از اهل حلّه نیست.

با خود گفتم: این مرد غریبه است و به صاحب این قبر اعتنا کرده و ایستاده فاتحه مى خواند و ما که اهل این شهر هستیم از کنار آن مى گذریم و اعتنا نمى کنیم. آنگاه ایستادم و فاتحه و توحید را خواندم. وقتى تمام کردم بر او سلام کردم، جواب سلام را داد وفرمود: «اى على تو به زیارت سیّد مهدى مى روى؟» گفتم: بله. فرمود: «من هم با تو مى آیم».

وقتى اندکى راه رفتیم به من فرمود: «اى على بر آنچه که از زیان و خسارت مال در این سال بر تو وارد شده غمگین مباش زیرا تو مردى هستى که خداوند تو را به وسیله مال امتحان نموده و دید که تو کسى هستى که حق را ادا مى کنى و به درستى که آنچه را خداوند بر تو از حج، واجب کرده بود بجاى آوردى. امّا، مال و آن عرضى است، و زایل مى شود، مى آید و مى رود». در آن سال به من خسارتى وارد شده بود که احدى از آن مطلع نبود به خاطر جلوگیرى از شهرت یافتن به ورشکستگى که موجب تضییع تجار است. پس از شنیدن این مطلب از او، نا راحت شدم و با خود گفتم: سبحان اللَّه! شکست من آنقدر رواج یافته که به بیگانگان هم رسیده است. ولى در جواب او گفتم: الحمد للَّه على کل حال.

آنگاه فرمود: «آنچه از مال تو رفته بعد از مدّتى به سوى تو بر مى گردد و تو به حال اوّل خود بر مى گردى و دِینهاى خود را ادا مى کنى».

آنگاه من ساکت شدم و به صحبت هاى او فکر مى کردم تا آنکه به درِ خانه شما رسیدیم. آنگاه من ایستادم و او هم ایستاد و گفتم: اى مولاى من داخل شو که من از اهل خانه ام.

آنگاه فرمود: «تو داخل شو که من صاحب خانه هستم». (وصاحب الدّار از لقب هاى خاصه امام زمانعلیه‌السلام است). از وارد شدن به خانه امتناع کردم، پس دست مرا گرفت و مرا جلوتر از خود به داخل خانه برد. وقتى داخل مجلس شدیم گروهى از طلبه ها را دیدیم که نشسته اند و منتظر سیّد هستند که از داخل بیاید به جهت درس دادن و جاى نشستن او خالى بود و به خاطر احترام، کسى در آنجا ننشسته بود و در آنجا کتابى گذاشته بودند.

پس آن شخص رفت و در جاى سید نشست. کتاب را برداشت و باز کرد و آن کتاب شرایع محقق بود. آنگاه از میان ورق هاى کتاب چند جزوه نوشته شده که به خط سیّد بود بیرون آورد و خط سیّد در نهایت ردایت بود که هر کسى نمى توانست آنرا بخواند آن را گرفت و شروع به خواندن کرد و به طلاب مى فرمود: «آیا از این فروع تعجب نمى کنید؟» و این جزوه ها از اجزاى کتاب (مواهب الافهام) سیّد بود که در شرح (شرایع الاسلام) است وآن کتاب در نوع خود کتاب عجیبى است و از آن به جز شش جلد که از اول طهارت تا احکام اموات است نوشته نشد.

والد - اعلى اللَّه درجته - نقل کرد: وقتى وارد آنجا شدم آن مرد را دیدم که در جاى من نشسته بود. وقتى مرا دید بلند شد و از آنجا کنار رفت. و او را مجبور کردم که بنشیند و دیدم او مردى است بسیار زیباروى و ناشناس. آنگاه وقتى نشستم با خوشرویى و خنده به او رو کردم که احوالش را بپرسم ولى حیا کردم که بپرسم چه کسى است و وطنش کجاست. آنگاه شروع به بحث کردم و او در مسأله اى که ما در مورد آن بحث مى کردیم با کلامى که مثل مروارید غلطان بود صحبت مى فرمود وکلام او مرا مبهوت کرد.

آنگاه یکى از طلبه ها گفت: ساکت شو! تو را چه به این حرف ها و او تبسمى فرمود و ساکت شد. وقتى بحث تمام شد به او گفتم: از کجا به حلّه آمده اید؟

فرمود: «از شهر سلیمانیه». گفتم: چه موقع خارج شدید؟

فرمود: «روز گذشته خارج شدم و به این دلیل خارج شدم که آنجا را نجیب پاشا فتح کرده و با زور و شمشیر آنجا را گرفته و احمد پاشا بانى را که در آنجا سرکشى مى کرد دستگیر کرد و به جاى او عبد الله پاشا را که برادرش بود نشاند». احمد پاشاى مذکور از اطاعت دولت عثمانیه سرپیچى کرده بود و خود در سلیمانیه ادعاى سلطنت و پادشاهى مى کرد. مرحوم پدرم گفت: من متعجب شدم از خبرى که او به من داده بود درباره ى فتح و اینکه این خبر هنوز به حکام حلّه نرسیده بود و به خاطرم نیامد که بپرسم چگونه؟

گفت: «به حلّه رسیدم ودیروز از سلیمانیه خارج شدم».

و بین حلّه و سلیمانیه براى یک سوار تندرو بیشتر از ده روز راه است.

آنگاه آن شخص به بعضى از خدّام خانه امر فرمود که براى او آب بیاورد. خادم ظرفى را برداشت که آب از جب بردارد که او را صدا کرد وفرمود: «این کار را نکن چون در ظرف حیوان مرده اى است». آنگاه در آن نگاه کرد ودید که چلپاسه در آن مرده است. (چلپاسه: مارمولک)

خادم ظرف دیگرى برداشت و براى او آب آورد. وقتى آب را آشامید براى رفتن بلند شد و من هم بلند شدم. با من خداحافظى کرد و بیرون رفت. وقتى از خانه خارج شد من به آن جماعت گفتم: چرا خبرى را که او در مورد فتح سلیمانیه داد انکار نکردید و آنها گفتند: تو چرا انکار نکردى؟

آنگاه حاجى على که قبلاً ذکرش آمد براى من تعریف کرد آنچه را که در راه اتفاق افتاده بود و جماعت حاضر در مجلس نیز تعریف کردند آنچه را که واقع شده بود از خواندن آن دست نوشته سید ومتعجب شدن از فروعى که در آن بود.

پدر فرمود: من گفتم به دنبال او بگردید و فکر نمى کنم او را پیدا کنید. به خدا قسم او صاحب الامر - روحى فداه - بود.

وآن جماعت براى جستجو کردن او پراکنده شدند و هیچ اثرى از او پیدا نکردند مثل اینکه به زمین فرو رفته یا به آسمان بالا رفته باشد. فرمود: پس ما تاریخ روزى را که به ما از فتح سلیمانیه خبر داده بود، یادداشت کردیم و خبر فتح بعد از ده روز به حلّه رسید وحاکمان آن را اعلان کردند ودستور به انداختن توپ دادند چنانچه رسم این است که وقتى خبر فتوحات مى رسد این گونه مى کنند.