وبلاگ معرفت الله

لطفا به سایت اصلی ما مراجعه فرمایید www.marefatallah.com
بسللیم

وبلاگ معرفت الله

لطفا به سایت اصلی ما مراجعه فرمایید www.marefatallah.com

وبلاگ معرفت الله

مراجعه کنندگان محترم شما می توانید به سایت ما به آدرس www.marefatallah.com مراجعه فرمایید ضمنا انشاءالله تا یکماه اینده سایت فوق با 1300 موضوع تکمیل خواهد شد.
آنچه ما را به سر منزل منظور که همانا رسیدن به معرفت الله است می رساند
بی دلی در همه احوال خدا با او بود اونمی دید و زدور خدایا میکرد
گوهری که از کون و مکان بیرون بود طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
آدرس ایمیل :alimohammadzadeh1344@yahoo.com
موضاعات این وبلاگ غبارتند از عرفان و اخلاق ، گناه و توبه ، خدا سنجیده ، شیطان و شیطان پرستی ، تشرفات به محضر امام الزمان عج ، آخرالزمان ، لقمه های حلال ،چشم برزخی ، طی الارض ، قبل از ظهور ،ظاهر ، دنیا بعد از ظهور ،صالحان ، ابدال ، اوتاد ، قطب ، مراقبه ،خودپرستی ، هوای نفس ،شهوت پرستی ،تزکیه نفس ، تقوا ،اولیای خدا ،اذکار اللهی ،انجلیستها، انجیل، تورات، زندگی پیامبران،مکاشفه........

آخرین نظرات
  • ۱۵ بهمن ۹۶، ۲۳:۳۸ - پروژه متلب
    عالی

معرفت منزلت و مقام بهشتی

پنجشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۷:۴۴ ب.ظ

برداشت از کتاب معرفت یافتگان

حقایق قابل معرفت دینی
معرفت منزلت و مقام بهشتی
فرزند یکی از مراجع عالیقدر فعلی حوزه علمیه قم فرمود:
چند ماه پیش از رحلت مرحوم آیة الله العظمی گلپایگانی رحمت الله علیه ، ناگهان پدرم سخت مریض شد و تبی مهلک بر بدن او افتاد. علیرغم تلاش فراوان پزشکان ، تب از بین نمی رفت ، تا آنکه یکی از پزشکان متخصص و معروف تهران به قم دعوت شد و او در کمال صداقت و دقت مقدار زیادی کپسول برای رفع بیماریهای عفونی معده داد، تا شاید تب برطرف گردد. پس از مصرف کپسولها، نه تنها تب رفع نشد، بلکه خونریزی شدید معدوی نیز مزید بر بیماری ایشان گردید. کم کم خونریزی به قدری شدت گرفت که پزشکان ناچار شدند به پدرم خون تزریق کنند، در حالی که از او تشت های خون دفع می گردید.
یکی دو روز بعد، حال ایشان به شدت رو به وخامت گذارد، اخوی اینجانب پزشک ماهری است ، او دریافته بود پدرم از این بیماری جان سالم بدر نمی برد، در عین حال پدر را در بیهوشی کامل به تهران منتقل تا شاید درمان احتمالی صورت پذیرد.
بدون آن که پزشکان موفق به کشف و یا راه درمان آن بشوند، ناگهان حال پدرم رو به بهبودی گذاشت ، پزشکان نیز عمل جراحی معده را انجام دادند، ولی تب همچنان وجود داشت ، که آن نیز با اجرای دعاهای مخصوصی که از ناحیه مرحوم آیة الله العظمی گلپایگانی رحمت الله علیه داده شده بود، برطرف گردید، ولی این ظاهر حادثه بود، در حالی که واقعیت چیز دیگری بود؛ زیرا روزی پدرم خود فرمود:
آن روزهایی که حال من وخیم بود، ناگهان خود را در عالم برزخ یافتم ، مرا به باغ بزرگ و باصفایی بردند، آنگاه به من گفتند که اینجا خانه شماست ، جای خوب و عالی بود، لذتی بردم که از ابتدای عمر تا کنون آن را نچشیده ام . درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس  در این هنگام ، هاتفی از من پرسید: می خواهی به دنیا بازگردی ؟
با کمال قاطعیت گفتم : نه ؟!
برای بار سوم پرسیده شد: آیا کار ناتمامی نداری که بخواهی تمام کنی ؟
گفتم : چرا! کتابی را نوشته ام ، ولی پایان نیافته .
به محض اینکه این جمله را گفتم ، ناگهان خود را در این جهان یافتم ، در حالی که شماها بالای سر من نشسته بودید!!
معرفت شهودی از گذشته ها
جناب حجة الاسلام والمسلمین رضازاده خراسانی فرمود:
مرجع بزرگ شیعه مرحوم آیة الله العظمی میلانی رحمت الله علیه تا پایان عمر خانه ای از برای خویش تهیه نکرد. او با اینکه به مقام مرجعیت افتائی دست یافته بود و وجوهات شرعی فراوانی در اختیار داشت ، هرگز از آن وجوهات برای خرید خانه شخصی بهره نگرفت و روزگار را همچنان به اجاره نشینی گذراند.
روزی برخی از دوستان و مریدانش ، خانه ای را جهت اجاره از برایش درنظر گرفتند. ابتدا از ایشان جهت بازدید دعوت می کنند، او به محض آنکه قدمش را داخل آن خانه می گذارد، بلافاصله بیرون رفته و با ناراحتی می گوید: در این خانه گناه فراوانی صورت گرفته است ، من این خانه بدشگون را نمی خواهم !
آن مریدان و دوستان فوق العاده کنجکاو شده پس به بررسی می پردازند و به زودی درمی یابند که در سالهای بسیار دور، شعبه ای از بانکهای انگلستان در این خانه بوده است همان بانکی که با اعمال ربوی ، ظلم و ستمهای فراوانی را به جامعه شیعه روا داشت و کشور امام زمان (علیه السلام) را به غارت برد!
آری ! او اینک پس از گذشت سالیان سال ، هنوز آثار گناه و معصیت را از آن خانه احساس می کند و از پذیرش سکونت در آن دوری می نماید.
معرفت موجودات ناپیدا
حجة الاسلام محمد علی شاه آبادی به نقل از آیة الله حاج میرزا علی غروی نقل کرد:
یکی از دوستانم بر دیدن جنیان سخت اصرار داشت و در این راه نیز تلاشهای فراوانی کرد، ولی کمتر نتیجه گرفت . تا آنکه به او گفته شد که اگر نزد فلان شخص - در منطقه (( گواه )) بروی - او می تواند جنیان را به شما نشان دهد!
رفیق ما به سراغ آن آقا رفته و خواسته خویش را با او در میان می گذارد. آن مرد نیز می گوید: بسیار خوب . به حجره ات برو و در فلان ساعت آماده باش ! رفیق ما خود نقل کرد که وقتی به حجره آمدم ، راءس ساعت مقرر ناگاه متوجه نواخته شدن درب حجره شدم . پس پرسیدم : کیست ؟
گفت : از جنیان هستم !
ابتدا ترسیدم و لحظه ای سکوت کردم . او دوباره پرسید: وارد شوم ؟!
به ناچار به او اجازه ورود دادم . به محض ورود متوجه شدم که گوینده صدا، کسی جز یک گربه کوچک نیست ! او با احترام ! وارد اتاق شد، سپس سلام کرده ، آنگاه به گوشه اتاق رفت و بدون آنکه چیزی بگوید، روی دو پای خود نشست !
ترس شدید سراپای وجود مرا فرا گرفته بود، چیزی نگذشت که دوباره صدای درب اتاق بلند شد، فرد دیگری اجازه ورود می خواست ، به محض اجازه دادن ، گربه ای بزرگتر از گربه اول ، وارد اتاق شد. او نیز پس از سلام ، به سوی گربه اولی رفته و همانند او به آرامی نشست !
این حادثه آنقدر تکرار شد که دور تا دور حجره ام را جنیان گرفتند، تا آنکه آخرین نفرشان که ظاهرا رئیس آنها بود، وارد شد، او مستقیما به کنارم آمد و پس از سلام و احوالپرسی ! بدون معطلی گفت : با ما فرمایشی داشتید!؟
من از ترس نزدیک بود قبض روح شوم ، بدون اختیار گفتم : خواهشم این است که فورا از اینجا بروید!!
او نیز بلافاصله خداحافظی کرده و رفت و پس از رفتنش ، بقیه جنیان نیز به ترتیب ورودشان ، از اتاق خارج شدند.
معرفت معرفتی
جناب حجه الاسلام علوی گلپایگانی نقل فرمود:
مرحوم آیه الله مستنبط، حدود 30 سال پیش از مرگش ، مبتلا به بیماری مسری وبا شد. بستگانش نیز به ناچار او را به سوی قبله قرار داده ، تا پس از مرگ او را همانند صدها نفر دیگر به گورستان جهت دفن ببرند. لحظات به کندی می گذشت ، ناگهان حالش رو به بهبودی گذارد و او از آن بیماری ، جان سالم به در برد. وقتی از او جریان این تغییر ناگهانی پرسیده شد او فرمود: به هنگام احتضار، شیاطین عدیله را دیدم که اطرافم جمع شده و با استدلالهای مغالطه آمیز سعی در تغییر افکار و عقاید حقه ام داشتند. وقتی با قوت هر چه تمام تر به محکوم کردن آنان پرداختم ، پس از هر پیروزی در بیان استدلالی ، محکومین ، محو و نابود می گردیدند. در همین هنگام حضرت امام حسین (علیه السلام) را بر بالین خویش حاضر یافتم او با لطف و کرامت خویش به من چنین فرمود: عمر شما پایان یافته بود، ولی به خاطر این دفاع جانانه از معارف حق خداوند 30 سال بر عمر شما افزود.
لحضاتی نگذشت که شفا یافته و به عالم دنیا بازگشتم .
از آن پس اطمینان و باور مرحوم مستنبط نسبت به حوادث خطرناک جاری تاریخ ایران بسیار عجیب بود. به عنوان مثال در ایامی که متفقین به ایران حمله کرده و شهرها و روستاهای کشور را به تسخیر خویش درآورده بودند، مرحوم مستنبط به خاطر مخالفتهای علنی با هجوم متفقین دستگیر و به اعدام محکوم شد. وقتی برای اجرای حکم او را به چوبه ای بستند، تا تیربارانش کنند او بدون کوچکترین ترس و با بی خیالی هر چه تمام تر به کسی اشاره کرد تا چوب سیگارش را از جیبش درآورده و بر لبان او بگذارد تا سیگاری بکشد، تمامی افسران و سربازان متفقین از این رفتار مرحوم مستنبط به حیرت افتاده بودند. چیزی نگذشت که ناگهان پیکی از سفارت متفقین رسید که حامل حکم آزادی مرحوم مستنبط بود. وقتی از او علت این آرامش را پرسیدند، او گفت : هنوز 30 سال عمر اضافی تمام نشده است ، تا نگران مرگ خویش باشم .
معرفت حقایق برزخی
آیة الله محفوظی به نقل از مرجع بزرگ حضرت آیة الله العظمی بهجت ادام الله بقائه فرمود:
روزی به اتفاق رهبر عظیم الشاءن انقلاب آقای (امام) خمینی رحمت الله علیه و آیة الله سید محمد تقی خوانساری رحمت الله علیه به قبرستان وادی السلام قم رفتیم . مرحوم آقای خوانساری بر سر قبر مرحوم مشهدی محمد که در دوران حیات خود سخت به ایشان علاقه داشت و ابراز محبت می نمود رفت و با حالتی که نشان از مشاهده مستقیم وی بود، رو به مشهدی محمد کرده و فرمود:
آقا مشهدی محمد! روزگاری تو برای ما توت می آوردی ، نمی خواهی برای ما امروز توت بیاوری ؟!
لحظاتی بعد ناگاه جوانی زیبا به سویمان آمده و سینی پر از توتی را برایمان حاضر ساخت !! چو گردد خاک تن جان مجرد
شتابد سوی اقلیم مؤبد
جهانی بیند از این دیده پنهان
در آنجا ذره صد خورشید تابان  معرفت آسمانیان
جناب حجة الاسلام حسن بهشتی به نقل از آیة الله بهجت فرمود:
مرحوم آیة الله جهانگیر خان که از علمای بزرگ تاریخ معاصر ایران است به درجات بزرگی از معنویت دست یافت که نمونه ای از آن چنین است :
روزی دو نفر از علمای مسیحی به نزد جهانگیر خان آمده تا پیرامون حقانیت اسلام بحث کنند، بحث به طول می انجامد تا آنکه جهانگیر خان خسته شده و می گوید: اگر خود حضرت مسیح (علیه السلام) الان حاضر شود و به حقانیت ما شهادت بدهد، قبول می کنید.
آنان متحیرانه می گویند: بسیار عالی است !
جهانگیر خان دست به دعا برمی دارد و از خداوند حضور حضرت مسیح (علیه السلام) را می خواهد! ناگهان درب باز شده و حضرت مسیح وارد اتاق می شوند، آنگاه در مقابل بحت و حیرت همگان به حقانیت شیعه اثنی عشری شهادت داده و سپس ناپدید می گردد.
معرفت بر یاران در حیات تمثلی
جناب حجة الاسلام محمد علی شاه آبادی نقل کرد:
سالیان سال که از رحلت جانسوز مرحوم آیة الله حاج آقا مصطفی خمینی رحمت الله علیه می گذشت ، روزی به نزد مرحوم آیة الله بهاءالدینی رحمت الله علیه رفته و خود از وی شنیدم که می گفت : از قدیم الایام من با مرحوم آیة الله حاج آقا مصطفی خمینی رحمت الله علیه بسیار ماءنوس بوده و هستم . او هنوز که هنوز است ، گاه و بیگاه به نزد ما می آید!؟ خواند مرا سوی دوست ، نفخه گلبوی دوست
گفت چه خواهی ز دوست ، گفتمش ای دوست ، دوست
دید مرا برملا، آن مه برج ولا
گفت چه خواهی ز ما، گفتمش ای دوست ، دوست
طلعت آن گلعذار، برد زجانم قرار
گفت چه خواهی ز یار، گفتمش ای دوست ، دوست
آن صنم دلنواز، در به رخم کرد باز
گفت چه داری نیاز، گفتمش ای دوست ، دوست  معرفت بر جایگاه برزخی
مرحوم آیة الله شیخ مرتضی حائری رحمت الله علیه فرمود:
مرحوم حاج سید علی ناصر رحمت الله علیه از رفیقان بسیار خوب و دوست داشتنی من در قم بود. او سالها به بیماری قند مبتلا بود، از این رو همیشه ظرف آبی پر از یخ ! در مقابلش قرار داشت ، تا از آن بنوشد. جالب این بود که علاقه فراوانی داشت که ظرف آب نیز سفالین باشد. در این اواخر ظرف سفالین مورد علاقه اش یافت نمی شد و او مجبور بود که از بلور استفاده کند.
باری ! او در اواخر عمر بسیار افتاده شد و با زحمت فراوان و به کمک عصا راه می رفت ، چشمانش نیز دید لازم را نداشت و در عین حال من علاقه عجیبی به او داشتم و حتی گاهی در وصفش شعر می سرودم ! بالاخره او به علت کهولت سن درگذشت .
قبل از آنکه چهلمش فرا رسد، شبی او را در حرم حضرت رضا (علیه السلام) در همان محلی که غالبا به هنگام تشرف می نشست  - به خواب دیدم ، که در کمال سلامتی و نشاط ایستاده ، در مقابلش نیز ظرف سفالین زیبایی پر از آب گوارا قرار دارد. پس از سلام و احوالپرسی ، رو به من کرده و گفت : بیا با هم به چلوکبابی حضرت رضا (علیه السلام) برویم .
من نیز بدون معطلی پذیرفتم ، آنگاه بدون آنکه از صحن مطهر عبور کنیم ، از طریق رواقها به محل سالن غذاخوری حضرت رسیدیم . میزی بزرگ وجود داشت ، که اطراف آن ، صندلی های فراوان قرار داده شده بود. ما در کنار میزی نشستیم ، در حالی که به جز من و او و مرحوم حاج سید علی فهیم النجار رضوی قمی کسی حضور نداشت . ناگهان وی رو به من کرده و فرمود: تو نیز برای همیشه اینجا می آیی و از چلوکبابی حضرت استفاده می کنی !
قدرنایافته معرفت یافتگان
جناب حجة الاسلام سید رضا آمیغی چنین فرمود:
مرحوم میرزا هاشم قزوینی از بزرگان نامدار روزگار خویش بود. او که از شاگردان مرحوم سید موسی زرآبادی بود، از ریاضات شرعی زیادی بهره داشت و در پایان عمر نیز پس از سه روز اغماء کامل و هنگامی که حجة الاسلام فردوسی پور و حیدری و عده ای دیگر در محضرش حضور داشتند، به ناگاه از جای خود بلند شده و پس از سلام دادن به یکایک ائمه (علیهم السلام) از دنیا می رود. از او داستان جالبی به یادگار مانده است ، که شنیدنی است .
او خود می فرمود: معمولا ایامی که برای تبلیغ از مشهد به روستای خود در قزوین می رفتم ، وارد خانه یکی از مریدان خویش شده و تمام آن ایام را در منزل وی مسکن می گزیدم . او نیز ضمن پذیرایی ، مقید بود که به هنگام عزیمتم به مسجد در شب ، چراغی را برای من آماده سازد، آنگاه پیشاپیش من حرکت می کرد، تا صدمه ای به من وارد نیاید.
در یکی از سالها میان من و او در اوایل ماه رمضان مساءله ای پیش آمد که او آن احترامات را انجام نداد. در یکی از شبها، وقتی از خانه اش به تنهایی بیرون آمدم ، تا به مسجد بروم ، کسی نبود تا چراغی را پیشاپیش من به حرکت در آورد. با اینکه احتمال خطر می دادم ، ولی چون رفتن به مسجد ضرورت داشت ، بدون چراغ به سوی مسجد راه افتادم .
چند قدمی بیشتر نرفته بودم ، که ناگهان دیدم چند نفر چراغ به دست به من نزدیک شدند و ضمن گرفتن چراغ برای نیافتادنم چنین گفتند:
آقای حاج شیخ ! نترسید!؟ ما از جنیانی هستیم که هر شب به نزد منبرتان حاضر می شویم ، ما چون می دانیم صاحبخانه تان با شما بدرفتاری کرده و امشب برایتان چراغ نیاورده است ، تصمیم گرفتیم از امشب به بعد تا هر زمانی که کسی از انسانها برایتان چراغ نیاورد، ما برایتان چراغ را آماده سازیم !
من خیلی ترسیده بودم ، به سختی خود را نگه داشتم . آنان از چگونگی وضو پرسیدند، گفتم الان آفتابه ندارم . ناگهان یکی از آنان به یک شماره آفتابه منزلمان را حاضر ساخت و من نیز به ناچار پاسخ او را دادم او نیز پس از دریافت پاسخ ، آفتابه را به میان کاهدانی انداخت .
وقتی به مسجد رسیدم ، از ترس نزدیک بود روح از بدنم خارج شود. به هر زحمتی که بود، مجلس آن شب را اداره کردم و بلافاصله به خانه بازگشتم ، ولی از شدت ترس همان شب مریض شدم . ساعتی بعد وقتی همسرم به من گفت آفتابه ناپدید شده است !؟ بدون معطلی به او گفتم :
آفتابه میان کاهدانی افتاده ، برو آن را بیاور!
معرفت روحانی از روح
مرحوم آیة الله عارف میرزا جواد تهرانی فرمود:
روزی در بستر خود آرمیده بودم ، ناگهان دیدم روح از بدنم خارج شده و من نظاره گر جسد خویش هستم . ابتدا از این که بدون استغفار از دنیا رفته ام ، سخت نگران بودم ، ولی وقتی که دیدم روحم دوباره به جسد بازگشت . بسیار خوشحال شدم زیرا که می توانستم باز توفیق استغفار داشته باشم . ولو پس از بازگشت کوفتگی شدیدی در جسم خود احساس می کردم ، در حالی که عارضه دیگری نداشتم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی