وبلاگ معرفت الله

لطفا به سایت اصلی ما مراجعه فرمایید www.marefatallah.com
بسللیم

وبلاگ معرفت الله

لطفا به سایت اصلی ما مراجعه فرمایید www.marefatallah.com

وبلاگ معرفت الله

مراجعه کنندگان محترم شما می توانید به سایت ما به آدرس www.marefatallah.com مراجعه فرمایید ضمنا انشاءالله تا یکماه اینده سایت فوق با 1300 موضوع تکمیل خواهد شد.
آنچه ما را به سر منزل منظور که همانا رسیدن به معرفت الله است می رساند
بی دلی در همه احوال خدا با او بود اونمی دید و زدور خدایا میکرد
گوهری که از کون و مکان بیرون بود طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
آدرس ایمیل :alimohammadzadeh1344@yahoo.com
موضاعات این وبلاگ غبارتند از عرفان و اخلاق ، گناه و توبه ، خدا سنجیده ، شیطان و شیطان پرستی ، تشرفات به محضر امام الزمان عج ، آخرالزمان ، لقمه های حلال ،چشم برزخی ، طی الارض ، قبل از ظهور ،ظاهر ، دنیا بعد از ظهور ،صالحان ، ابدال ، اوتاد ، قطب ، مراقبه ،خودپرستی ، هوای نفس ،شهوت پرستی ،تزکیه نفس ، تقوا ،اولیای خدا ،اذکار اللهی ،انجلیستها، انجیل، تورات، زندگی پیامبران،مکاشفه........

آخرین نظرات
  • ۱۵ بهمن ۹۶، ۲۳:۳۸ - پروژه متلب
    عالی

خشوع

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۱۵ ب.ظ

(مقام تواضع حضرت سلمان ع)

میان انسان و حیوان، از جهاتی، تشابه و همانندی است.

و «چشم» یکی از همانندی ها و مشابهت ها، میان این دو موجود است.

همچنانکه انسان، دارای چشم است، حیوان نیز از این دارایی دور نبوده، و از این موهبت خداداد، برخوردار است.البته، چشم حیوانات، گاه، از چشم انسان زیباتر است. زیرا اگر ملاکِ زیبایی «درشتی» است، چشم پاره ای حیوانات نیز درشت است. و اگر معیار جمال «رنگ» باشد، رنگ چشمان بسیاری از حیوانات خوشتر و زیباتر است. لذا وقتی بخواهند چشمان کسی را به زیبایی یاد کنند می گویند: چشمان او همچون چشمانِ آهُوان است.

ولی با اینهمه، در کتاب خدا، قرآن کریم، وقتی پای چشم به میان می آید، سخن از انسان پیش می کشد. و آن را تنها به انسان نسبت داده و تنها ایشان را صاحب چشم می داند. و این، در حقیقت گواه آنست که قرآن کریم چشم حیوان را چشم نمی داند. و از سویی نیز دانسته می شود که امتیاز انسان به چشم اوست و یا چشم انسان امتیازی دارد که چشمان حیوان از آن بی بهره است.و آن بهره جز این نیست که چشمان انسان، قادر به نفوذ و عبور است، در حالی که چشمان حیوان اینگونه نیست.

حیوان اگر به ظاهر علف می بیند، در حقیقت نیز جز علف نمی بیند، و یا اگر آب می بیند به واقع نیز آب می بیند. اما انسان اینگونه نیست، بلکه از ظاهر آب و علف عبور می کند و به حقیقت و یا حقایقی دیگر دست می یابد. و از همین رو درس ها و پندها می آموزد. تو مو می بینی و من پیچش مو تو ابرو من اشارت های ابرو

و این درس آموزی و پندآموزی، در کتاب خدا، به «اعتبار» و «عبرت آموزی» یاد می شود. و از انسان می خواهد. که با چشمان خود اعتبار جوید.

«فَاعْتَبِرُوا یٰا أُولِی الْأَبْصٰارِ» (1)حشر

بنابراین، ارج و ارزش و رجحانِ چشم انسان بر چشمان حیوان به اعتبار و درس آموزی است، و اگر چشمی اینگونه نباشد با چشم حیوان هیچ تفاوتی نخواهد داشت. و طبیعهً چنین انسانی به منزله کسی است که چشمی ندارد، و نابیناست. چرا که در منطق قرآن، بینا کسی است که با چشمان خود بیاموزد، و حقایق را از پشت ظواهر امور درک و فهم نماید. و در حقیقت با دیدن چیزی، چیزهایی ادراک و تَفَهُم کند.

علی علیه السلام در وصف رسول باکرامت اسلام صلی الله علیه و آله می فرمود: او تا چشم را می گشود، با تماشای هر چیز عبرتی می آموخت.

همچنانکه سیره بسیاری از عارفان و عالمان نیز همین بوده است. ازاین رو، با دیدن هر چیز هر چند سطحی و ناچیز، حقایقی بلند را دریافت می نمودند.کسی مثل صائب درختی کهن را می دید که بیش از نهال جوان ریشه در خاک دارد، و یاد می آورد که پیر فرتوت نیز بیش از جوان نوخاسته به دنیا دلبستگی دارد.و یا آتش سوزنده را می دید که با حرص و وَلَع هر پاره چوبی را که در آن می افکنند می بلعد، ناگهان به یاد حرص انسان می افتاد که نعمت های تمام عالم نیز قادر به ارضا و سیری وی نیست، و هر چه بیابد باز فزونی می طلبد.و یا تاک مُو را می دید که بر هر درخت تکیه می زند و به گرد آن می پیچد تا باقی بماند و رشد کند، و از همین جا به یاد مردم غافل می افتاد که به هر بهانه ای که هست به دنیا می چسبند و از آن دل بر نمی کنند.و یا جنبش گهواره را یم دید که خوابِ طفل را گران می کند، و حالِ کسی را به خاطر می آورد که تشویش و تزلزل، بنیاد وجودش را محکم تر می سازد.

از این رو، باید پذیرفت که انسان از همه چیز می تواند بیاموزد. و این آموختن ارزش است.

بنابراین، اگر ما پای «باء» را به میان می کشیم و از آن حقایق و درس هایی می آموزیم، راهی بعید و دور نرفته ایم، و سخنی دور و گزاف نگفته ایم.

آری، می توان از «باء» نیز آموخت.

از جمله چیزهایی که می توان از این حرف مبارک آموخت و پند گرفت، افتادگی و خضوع و کوچکی است. و این بالاترین درس و برترین فریضه ای است که انسان می بایست آن را به کار بندد.

ز خاک آفریدت خداوند پاک                                                         چو گردن کشید آتش هولناک

باری؛ جایی که خداوند غنی و بی نیاز است، و جز او کسی بی نیاز و غنی نیست، پس باید در برابر او به حرمت او خاشع و افتاده بود.و کجاست که خدا نیست؟

«أَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ» (1)بقره

پس، در همه جا باید افتاده بود، و افتادگی کرد. و در برابر همه کس باید خاضع بود و خضوع کرد. زیرا که خداوند با همگان است، حتی نزدیکتر از خود ایشان به ایشان.

بنابراین، خضوع و خشوع در برابر آدمیان نیز در حقیقت نوعی افتادگی و کُرنش در برابر خداوند بزرگ و غنی است، که جز افتادگی و بیچارگی در بارگاهش، هیچ چیز دیگر منزلت و بهایی ندارد. ندانست در بارگاه غنی چو خود را ز نیکان شمردی، بدی و در دل این افتادگی، چه زیبایی های که نهفته است. نبینین که از خاک افتاده خوار بروید گل و بشکفد نوبهار (1)سعدی   و البته این افتادگی را آدمیان شعار خویش می سازند به شرط آنکه در سر آنان مغز باشد، و اندیشه کنند. که بی گمان ارزش انسان به همین اندیشه است.

ای برادر تو همان اندیشه ای (2 مثنوی )و با چراغ اندیشه در می یابند که با خشوع و کوچکی نمودن کوچک و حقیر نمی شوند، و بهای خود را با افتادگی نمودن از دست نمی دهند. تفاوت کند هرگز آب زلال گرش کوزه زرین بود یا سفال؟ (3)سعدی

و این تواضع و خشوع آنگاه شایسته تر و سزاوارتر است که آدمی به موهبتی دست یابد.

و این درست خلاف شیوه ما آدمیان است که تا وقتی نداریم خاضعیم، و همینکه به چیزی چنگ یافتیم، همه را در برابر خود خاضع می خواهیم.

اما «باء» اینگونه نیست، و درست همان است که ما باید باشیم.باء، همینکه در آغاز کلمه ای جای می گیرد، و حرف یا حرف هایی به دنبال آن اتصال می یابد، چه کم باشند و چه بسیار، کوتاه و کوچک خواهد شد و کوچکی می نماید. و با این عمل خوشترین درس را به ما می آموزد که اگر چیزی همچون وکالت، وزارت، ریاست، ثروت، قدرت به شما افزودند، گردن نکشید، بلکه اینهمه، می بایست، مایه خشوع و فروتنی بیشتر شما باشد.

بلال که پیامبر را بیشتر در سجده می دید و یا با چشمان گریان، روزی لب به سخن گشود و پرسید: یا رسول اللّٰه! اینهمه گریه و سجود چرا؟

و پیامبر فرمود:

«ا فَلا اکُونُ عَبَدًا شَکُورًا»

آیا نباید بنده ای سپاسگزار باشم.نباید به دنبال آنچه بر من افزون می شود خاضع تر و خاشع تر باشم.

عُمَر، که بر مسند خلافت بود، سلمان را گفت: تو ایرانی هستی، و با زبان و فرهنگ ایرانیان آشناتر و آگاهتری، پس استانداری استان مدائن را بپذیر.

استان مدائن، استانی عظیم و بزرگ بود.اما سلمان گفت: مهلت می خواهم، و بعد پاسخ می گویم.انسان که نباید فریفته منصب و مقام باشد، و به هر قیمتی بپذیرد، و از هر راه که رسید پذیرا شود.

عزیزان! مبادا برای منصب و مقام و پُست، خود را پست کنید، و آتش دوزخ را برای خود دست و پا کنید. آنچه منصب می کند با جاهلان مقام، ما را به دوزخ می برد اما خود نمی آید. ما را می سوزاند اما خود نمی سوزد.

کلمه استان، چشم سلمان را پر نکرد و با شتاب و اشتها و وَلَع نگفت:می پذیرم. آرزو داریم. بلکه با دنیایی متانت و تامل فرمود: کمی بعد خبر خواهم داد. و به راه افتاد. تو مرا چون بره دیدی بی شبان

و خود را با شتاب به بیرون شهر مدینه رسانید. و دید که مولا به کار کشت مشغول است، و زمین خدا را سبز می کند، تا از این راه دسترنجی بیابد، و امرار معاش کند.

علی علیه السلام مرد حاجت و نیاز نبود. و نان از عمل خویش می خورد. و منتِ هیچکس را بر خود نمی خرید. بار خود بر کس منه بر خویش نه ز آنکه آن تابوت بر خلق است بار بار بر خلقان فگندند این کبار (1) مثنوی

سلمان با دنیایی ادب و وقار گفت: علی جان! عمر، پیشنهاد استانداری مداین نموده است بپذیرم، و یا نپذیرم؟

مرحبا بر آنانکه بر مقام خنده می زنند.مرحبا بر آنانکه قدم از قدم بر نمی دارند جز آنکه رضایت و اجازه علی و اهل بیت را جویا شوند.

گفت: علی جان! مثل مرده ای در دستان تو هستم، و به هر سو بچرخانی می چرخم، خواه به سوی مداین، یا به سوی مدینه، و یا هر کجای دیگرحضرت که می دانست: پُست سلمان را پَست نمی کند. و هم می دید که با پذیرش این منصب گره های بسیاری از کار خلق خدا گشوده می شود، فرمود:بپذیر.

و سلمان بدنبال اذن امام خود را به عمر رسانید، و گفت: می پذیرم. و راهی مداین شد. منطقه ای که طاق کسری بود. و تیسفون. و فرش چهار فصل. و آباد.

الان که استانداری منصبی نیست، و بلکه نسبت به آن زمان نان و پنیر هم به حساب نمی آید.

چنین منصب و مسئولیتی را به سلمان دادند، اما به آن دل نداد. و اسیر آن نشد. بلکه بر آن سوار شد.

کسی که با مسئولیتی خود را می بازد، و سینه را جلو می دهد، و شانه را بالا می اندازد، نشان این است که از درون رو به انفجار است، چون بیش از ظرفیت خود را برداشته است.

البته، منصب استانداری، چندان هم بر سلمان بی تاثیر نبود، بلکه او راروز به روز خاشع تر و افتاده تر می ساخت.

روزی از بازار مدائن می گذشت، هیئت و شکل او به گونه ای بود که یکی از بازاریان که او را نمی شناخت از او خواست که صندوق میوه اش را بر دوش گرفته و تا خانه اش ببرد. و سلمان پذیرفت. و خم شد و آن را به دوش گرفت. و برخاست. و به راه افتاد.

فکر نمی کنم در کره زمین صاحب منصبی باشد که تحمل شنیدن این ماجرا را داشته باشد. تا چه رسد به اینکه خود اینگونه باشد.

خدا می داند که بر اخلاق بشر امروز باید گریست.نه بر مرده که بر زنده باید گریست

مرحوم علامه؛ محمدتقی جعفری، از خیابان می گذشت، بند کفشش پاره شد، قابل راه رفتن نبود، از پا بیرون کرد و در دست گرفت، و به راه افتاد.

یکی از آشنایان ما که او را اینگونه دید از ایشان خواست که در مغازه بنشیند، و خود برود جفتی کفش تهیه کند، و برای ایشان بیاورد.ولی آقای جعفری می گوید: چرا؟ چه اشکالی دارد؟

صاحب مغازه می گوید: آقا شما با بِر تراندراسل مصاحبه کردید، با فلان دانشمند و یا اندیشمند گفتگو کردید و پشت پهلوان های علمی دنیا را خاک کرده اید، حال اگر کسی شما را اینگونه ببیند خیلی بد است.

علامه جعفری فرمود: شما بد می داند. و مگر هر چه شما بد می دانید بد است؟ وقتی بشر، به فرموده قرآن کریم، بد و خوب خود را نمی داند چگونه می تواند بد و خوب دیگران را بداند. و بعد فرمود: من زیر بار خریدن کفش نمی روم. چون زیر بار منت رفتن است، که در پی آن نیز خم شدن خواهد بود. غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است انسان باید آزاد باشد، آزاد از همه چیز.

اگر پیغمبر مکرم اسلام9 گوشه ای می نشست و خود کفش های خود را وصله می کرد، چون آزاد بود و اسیر نام و عنوان نبود.

ولی من خود در امارات دیده ام که برخی از خوانین و بزرگان و شیوخ عرب گاه کسانی را استخدام می کنند و ماهانه صدهزار تومان می پردازند، تا هرگاه کفش خود را پا می کنند و یا بیرون می آورند، خود خم نشده، و بند را باز یا بسته نکنند.

همین علامه جعفری برای خودم نقل می کرد: علامه سمنانی که از مراجع برجسته شیعه و صاحب حکمت بوعلی و دیوان الادب بود، مرا برای چند روزی به سمنان دعوت کرد. و من پذیرفتم. و روز و ساعت حرکت خود را نیز اعلام کردم.

ایشان -مرحوم جعفری -که ظاهری بسیار ساده، عادی و معمولی داشت، می گوید: سوار قطار شدم. به ایستگاه سمنان که رسیدم دیدم چند صد نفر به استقبال آمده اند. از قطار پیاده شدم، از قضا یکی از مسافران نیز روحانی بود، او قامتی کشیده، و جامه و قبا و ردایی زیبا به تن داشت، و همه گمان کردند که ایشان علامه جعفری است، و با تجلیل و احترام او را سوار کردند و او هم گمان می کردم که مردم این شهر نسبت به روحانیت عشق و علاقه ای خاص دارند، و می خواهند او را برسانند، و سوار شد.

علامه جعفری می گفت: همه رفتند: و من تنها در ایستگاه ایستادم. و بالاخره ناچار شدم و یک سواری را گرفتم و به خانه علامه سمنانی رفتم. و دیدم علامه بیرون میان افراد ایستاده است، و افراد می گویند: آقا رفتیم کسی جز این آقا ندیدیم، اینهم که آوردیم می گویید: اشتباه است. و در همین میان علامه سمنانی مرا دید، و به سرعت به سوی من آمد و فرمود: استاد جعفری ایشان است.

مرحوم جعفری می فرمود: من بعضی ها را می دیدم که زیر چشمی نگاه می کردند و می گفتند: استاد جعفری این است! اینکه ریخت و قیافه ای ندارد! و نه جامه ای درست!

مرحوم حاج شیخ عباس قمی، هفتاد جلد تالیف دارد.نوشتن بعضی از نوشته های ایشان مثل سفینه البحار، بیست سال، طول کشیده است.

خود ایشان می فرمودند: در شهری بودم و نیاز به مفاتیح داشتم، به یک کتابفروشی رفته و مفاتیح خواستم، گفت: داریم و قیمت آن یک تومان است.

گفتم: قیمت مفاتیح هفت ریال است، چرا گران می فروشی؟ گفت: کمتر نمی دهم. مجبور هم نیستی خریداری کنی. گفتم: من نیاز دارم. و راضی هم نیستم کسی گران بفروشد. گفت: مگر تو کیستی که راضی باشی و یا نباشی! گفتم:

شیخ عباس قمی، صاحب این مفاتیح، من هستم.

شیخ عباس می گوید: همینکه گفتم من صاحب مفاتیح هستم، دو -سه تا مفاتیح از قفسه گرفت و به من داد و گفت: تو را به خدا هر کجا می روی معرفی نکنی، و گرنه کسی کتاب هایت را نمی خرد!

بله، خدا هفتاد کتاب عظیم به او اضافه کرد ولی او خاشع تر و متواضع تر شد. تا جایی که کسی او را نمی شناخت. و باور هم نمی کرد که چنین کسی باشد.

و چنین حالی، حال الهی و ملکوتی است.

بار بر دوش سلمان بود، و می رفت.

صاحب مغازه می دید که هر کس در راه این باربر را می بیند سخت احترام و تکریم کرده، و به گوشه ای رفته و تماشا می کند.

صاحب مغازه که از این رفتار بسیار شگفت زده بود به یکی از افراد که او را احترام نمود رو کرد و پرسید: این باربر را می شناسی؟! گفت: باربر؟ این سلمان، استاندار مداین است. شتابان دوید به سلمان گفت: آقا! نفهمیدم. نشناختم. بار را بر زمین بگذارید. ولی سلمان نپذیرفت. و گفت: من سلمانم و به تو قول داده که این بار را تا مقصدی معلوم برسانم. و می رسانم.

خوب شما توقع دارید خدا بار سلمان را بر ندارد.چرا خدا بار دیگران را از زمین بر نمی دارد؟ چون باری بر نداشته اند.چرا خداوند گره از کار دیگران نمی گشاید؟ چون گرهی نگشوده اند.


تو هرگز رسیدی به فریاد کس

سلمان از این دست داستان ها بسیار دارد.

روزی کسی او را صدا کرد، و به او گفت: قیمت ریش تو بیشتر است یا دم سگ؟!

سلمان با دنیایی از آرامش و خشوع فرمود: پاسخ درست را نمی دانم. و نمی توانم.

گفت: اینکه توانستن ندارد، پاسخ من یک کلمه است، سلمان فرمود: ولی این کلمه باید راست باشد. و این جز در قیامت و کنار پل صراط دانسته نمی شود.

پرسید قیامت؟ پل صراط؟

فرمود: آری، اگر از پل صراط گذشتم ریشِ من بهتر است، وگرنه دم سگ از تمام وجود من بهتر خواهد بود.

و آن مرد شرمنده شد، و به خود آمد، و گفت: مرا ببخشید.

فرمود: خطایی نکرده ای، شما تنها از من قیمت یک جنس را پرسیدید و من نیز پاسخ گفتم. افتادگی آموز اگر طالب فیضی هرگز نخورد آبی زمینی که بلند است.

برداشت از کتاب اخلاق خوبان - نوسید جناب حجت الاسلام آقای حسین انصاریان

  • العبدعلی اکبر

تواضع

حضرت سلمان

خشوع

خضوع

فروتنی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی